Sadegh

Wednesday, September 07, 2005

همانگونه كه در زير مشاهده مي شود آخرين پست در سال 2003 انجلم شده و الان سال 2005 است. چه زود مي گذرد ايام و چفدر تغيير حاصل ميشود در گذر عمر.

نميدانم هنوز شعوري هست كه بخواند و گاهي سركي بكشد به اين وبلاگ. اگر هم كسي از اين متروكه رد شد بگويد بلكه شعفي پديد آيد براي لاگيدن.

آمدين اين Template را بسازيم در عوض بالاي وبلاگمان رو منقوش به نفش Blogger كرديم و حال نمي دانيم كه چگونه از ميان ميرود. درهر حال انگاري بايستي دوستي كنيم و با اين نقش و نگار كنار بياييم.

Sunday, August 31, 2003

به نام خدا..

يکی بود يکی نبود زير گنبد دودی و سياه شهر تهرون يک آدم زندگی می کرد.دلش می خواست همه چی خوب باشه، هيچ وقت هيچ آدمی به اون يکی نارو نزنه و از اين حرفهايی که تو کتابا می نويسند.
يواش يواش گفت بزار برم بين همين آدما ببينم چه خبره! ديد واويلا همه اسمشون فقط آدمه. بين اين همه يکی دو تاشونو پيدا کرد و بهشون گفت دوست.اين شهر بزرگ و دودی تهرون هی فاصله انداخت بينشون، تا اينکه تقريبا فراموش شدند همشون.

سرم حسابی درد می کنه! با خيلی از اين آدمها سر و کله زدم امروز. واسم هديه سر درد آوردند و کلی ازم تشکر کردند.
وبلاگ جاي خوبيه.امروز يه سری به نوشته های خودم زدم! دوست دارم دوباره بنويسم.

Monday, July 07, 2003

براش نگرانم..لاغر شده.گاهی اوقات دلش که می گيره دل من هم می گيره.گاهی اوقات که دوست داره گريه کنه من هم دلم گريه می خواد...
وقتی کنارم راه می ره دلم می خواد دستم رو بذارم رو شونه هاش ، قدم به قدم باهاش راه برم.لبخند رو لباش قشنگه.با اون چشای بزرگ و سياهش وقتی بهم نگاه می کنه نگامو می دزدم.نکنه چشم بخوره.
يادم باشه وقتی باهاش حرف می زنم لبخند يادم نره.وقتی که می بينمش مثل يه مرد محکم وايسم.وقتی داره خداحافظی می کنه دستش رو محکم فشار بدم.ببين من هم محکم هستم!!
من می خوام...خدا گوش می دی به من.دارم باهات حرف می زنم! می خوام فارسی بگم ! نه عربی و نه هيچ زبون ديگه ای...
با توام خدا!می شنوی...هان..گوش بده ببين چی می گم..
خوبش کن..می خوام بخنده.می خوام باشه...می خوام بخنده.می خوام باشه....می خوام!!!

دوستت دارم يادت نره!!

Thursday, June 26, 2003

خونه ما يه حوضی داشت که گاهی اوقات توش ماهی داشت . دو تا يا سه تا ماهی گلی يا گل گلی مث گلبرگای گل رز توی حياط هلبه ای  بعضياشم مث گلای شمدونی بغل بهارخواب قرمز  . توی حوض ما نمی دونم چه جوری بود که با اينکه هر چی ماهی توی تنگ سر سفره هفت سينا باقی می موند می ريختی توش بازم همش دو تا ميموند ته حوض . اگه بارون ميومد اگه آب حوض کم می شد اگه کلاغ سياه پير تو قصه ها ميومد نوک سياهشو میزد ماهی مبرد بازم دو تا اون ته حوض يه گوشه ای باقی ميموند. اگه روی حوضم يخ می زد وقتی زياد برف می باريد همون موقعه ها که مدرسه ها تعطيل می شد همون دو تا دنبال هم توی حوض يا دور هم می چرخيدن
آب اگه کدر میشد يا لجنی بازم بودن کنار هم .چه آفتاب در ميومد چه در نميومدبا هم بودن
اما اگه يکی از اون تا يکی می شد اونقدا طول نمی کشيد ..توی حوض خالی می شد . 
دلم می خواست گاهی ماهی می شدم توی حوض کوچيک ِيه خونه   

Wednesday, June 25, 2003

تغييراتی که بايد انجام شه داره يواش يواش انجام ميشه.يکس از همين عوض شدنها عوض شدن کار من هست.اميدوارم که بتونم از پس کار جديدم با همه سختی هاش و برو بياش بر بيام.
تغيير دوم من هم برای خود من هست.فقط برای من.
خوبه.هميشه عاشق تغيير بودم توی اين تغيير يه سری تفکرات و يه سری آدمها کم رنگ می شن و يه سری دیگه رنگ اصلی خودشون رو نشون می دن.باز هم خوبه.
به علاوه اون تغيير در جسم من هم بايد انجام بشه! اين هم فقط برای منه.

هوای تهران حسابی گرم هست و حالمو به هم می زنه.بخصوص اگر مجبور باشی همش اينور و اونور در سفر باشی.واقعا واژه سفر برای رفت و آمد در تهران لعنتی واژه کاملا مناسبی هست.

منتظر تجربه های جدید تو زندگی هستم تا بيام و بنويسم.

Sunday, June 22, 2003

تو اين دنيای پر هياهو و سر و صدا و بی احساس.دوست داشتن گناه شمرده می شه! ديگه دوره دوست داشتن و دل و دل دادگی سر اومده.شايد ما آدمها طاقت دوست داشته شدن نداريم.يعنی اينقدر آدم از اصل خودش دور شده؟
دوست داشتن واژه گم شده ای هست که هنوز که هنوزه صادق دنبالش می گرده!
خستگی من از همينه.شايد بی راهه رفتم.شايد همه اون ذهنيات و تصورات من درباره آدمها اشتباه بوده! اين دنيا آدم بی رحم می خواد.آدم سنگ شده.آدم مسخ شده!
به زور جلوی اشکمها رو گرفتم امشب.گريه کردن برای مرد سخته! ولی وقتی می شکنه می تونه گريه هم کنه.

به زودی همه چی تغيير می کنه.حتی صادق هم تغيير می کنه! طعم زندگی در دوست داشتن نيست.در گم شدن خلاصه می شه!

Saturday, June 21, 2003

از اين دنيا و آدماش خسته شدم.....

"گوگل"، جستجوگر اينترنتی، چنان مشهور شده که اکنون نام آن در زبان انگليسی به صورت يک فعل درآمده و خيلی جاها در زبان عاميانه به مفهوم "جستجو کردن" به کار می رود. ولی چرا وکيلان گوگل، از اين موضوع خرسند نيستند؟

در آمريکا واژه "گوگل" چنان جا افتاده که جوانان عبارت پيدا کردن دوست را به صورت "google a boyfriend or grilfiriend" بيان می کنند.اصل خبر از بی بی سی.


آرشيو

کوروش
کلاه سیاه
JMCP
سکتور صفر
اسنوپی